به وبلاگ شعر و مشاعره خوش آمدید امیدوارم این وبلاگ مفید باشه و استفاده لازم را از آن ببرید؛
لطفا پیشنهاد، انتقاد و نظراتتون را در مورد وبلاگ در این پست قرار دهید، پیشتر از نظرات خوبتون نسبت به من و وبلاگم تشکر میکنم.
به وبلاگ شعر و مشاعره خوش آمدید امیدوارم این وبلاگ مفید باشه و استفاده لازم را از آن ببرید؛
لطفا پیشنهاد، انتقاد و نظراتتون را در مورد وبلاگ در این پست قرار دهید، پیشتر از نظرات خوبتون نسبت به من و وبلاگم تشکر میکنم.
زهر ستم چشیدهام، بار الم کشیدهام رنج فراق دیدهام، محنت انتظار هم
«فروغی بسطامی»
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
«حافظ»
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
«حافظ»
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان
«حافظ»
عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد
«حافظ»
عشــــق هــایـی کز پی رنــگی بود عشــــق نبـــود عاقبـــت ننگی بود
«مولانا»
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن زبر بخوانی با چهارده روایت
«حافظ»
عیب مردم فاش کردن بدترین عیبهاست عیبگو اول کند بیپرده عیب خویش را
«سید غلامعلی آزاد»
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
«حافظ»
در نماز و در رکوع و در سجود سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
«مولانا»
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بر بستم
«مولانا»
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
«مولانا»
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
«مولانا»
گفت: بله فقط یک نفر.
- چه کسی؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشههای خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش میبخشی؟!
داستان “الاغ مرده”
چاک از یک مزرعهدار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار.
قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.
اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت:
«متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعهکشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم ۸۹۸ دلار سود کردم..»
مزرعهدار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
«حافظ»
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد
«حافظ»
چشمم ار خاک درت جوید فکن در دامنش مردمان گویند نیکویی کن وافکن در آب
«کمال خجندی»
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
«مولانا»
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
«مولانا»
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند فلب همه صف شکنان
«حافظ»
شراب بی غش و ساقی دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
«حافظ»
طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار باز آید و با وصل قراری بکند
"حافظ"
حلقه ای بر گردنم افکنده دوست میکشاند هر جا که خاطر خواه اوست
«مولانا»
نقش بند جان که جانها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
«مولانا»
ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
"حافظ"
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد
«حافظ»
«حافظ»
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
«حافظ»
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
«مولوی»
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه این کار فراموشش باد
«حافظ»
«حافظ»
جـمالــت آفتـــــاب هر نــظر بــــاد ز خـوبــــی روی خوبــت خوبـتــر بـاد
«حافظ»
جهان سر به سر چون فسون است و بس نـــماند بــد و نیــک بر هیــچ کــس
«فردوسی»
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال هزار نکـــته دریــن کـار و بار دلــداریـســــت
«حافظ»
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
«سعدی»
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
«حافظ»
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شهد شکر هیچ مگو
«مولانا»
مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
«مولانا»
«مولانا»
ما زخـــود سوی تو گردانیم ســــر چون تـــویی از ما به ما نزدیکتــــر
«مولانا»
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم میکند هردم فریب چشم جادویت
«حافظ»
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
«حافظ»
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
«حافظ»
اظهار عجز پیش ستمگر نکن از آنک اشک کباب مایه طغیان آتش است
«صائب تبریزی»
از این پنج شین روی رغبت متاب شب و شاهد و شمع و شهد و شراب
«فردوسی»
آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
«مولانا»
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
«مولانا»
از دوســـــــت به یادگــــار دردی دارم که ان درد به صد هزار درمان ندهم
«مولانا»